HOME تلاكسكا
شبکه ترجمه براي حفظ تنوع گويش
مانيفست تلاکسکالا   مـــا  دوستان تلاکسکالا  جستجو 

جنوبي تر از مرز  آمريکاي جنوبي و جزائر غرايب
امپراطوري موضوعات جهاني
کنعان فلسطين و اسرائيل
امّت جهان عرب، اسلام
در شکم نهنگ اکتيويسم در مادرشهرهاي امپرياليستي
صلح و جنگ آمريکا، اتحاديه اروپا، ناتو
آقريقاي مادر  قارّه آفريقا، اقيانوس هند

ناحيه طوفاني  آسيا، اقيانوس آرام
کالوليدودفتر خاطرات يک پرولو/مستضعف
بخارات معنوي  فرهنگ ، ارتباطات
موضوعات فراتر  
گزارشات تلاکسکالي بترتيب تاريخ  
مفاهيم تلاکسکالا لغت معني، فرهنگ، نقشه
گالري 
کتابخانه نويسندگان 
آرشيو تلاکسکالا  

07/08/2020
Espaٌol Français English Deutsch Português Italiano Català
عربي Svenska فارسی Ελληνικά русски TAMAZIGHT OTHER LANGUAGES
 

آيا گفتگوي پيرامون اسلام بدون بلاهت نيز ممکن است؟


نويسنده
Farish AHMAD-NOOR فريش احمد نور

مترجم
حميد بهشتي


چه خوب است به روزگار بي خودي بيانديشيم که در آن زندگي مي کنيم. بويژه کساني که مانند من در امور مهمي که بدان گفتگوي تمدنها گويند، دخيل هستند. من در عرض چهار هفته گذشته در جلسات بحثي شرکت کردم که ميان اروپائيان و مسلمانان مهاجر، در آمستردام، پاريس و برلين برگذار شده بودند و در هر کدام از آن ها با پيش قصاوتي هائي در باره مسلمانان و اسلام مواجه بودم. سخناني که گفته ميشدند بقدري سطحي و بچگانه بودند که من از تکرار آنها شرم دارم. اما بدتر از خيالبافي هاي آنها در باره اسلام و مسلمانان اين بود که اين حرفها از دهان آدمهاي کوچه و بازار بيرون نمي آمد بلکه توسط کساني گفته مي شد که ادعاي مطلع بودن را داشته و بعنوان عالم و تاريخدان معروف اند.

      

در يکي از اين مجالس بمن گفته شد: "اسلام يک ايدئولوژي فاشيستي، ضد زن، مسيحي کش و توهين آميز نسبت به معاشرت با همجنس، مردسالار و آکنده از نفرت است که از 14 قرن پيش بدين سو بر تسلط طلبي، خونريزي، قتل و تجاوز بنا شده است. بهمين جهت نيز مسلمانها نمي توانند در جامعه اروپائي پذيرفته و بخشي از آن گردند. زيرا مسلماناني که در ميان ما هستند بي سوادترين آدمهاي جوامع عرب مي باشند که وحشي، خشن و زورگو بوده، نه خردمندي را پذيرايند و نه روشنگري را. علاوه بر آن تمدن اسلامي هيچ دستاورد علمي، عقلي و انساني نداشته است." حال شما بيآييد بجاي کلمه مسلمان واژه سياه را بگذاريد. آنگاه روشن ميشود که اين ادعاها از کجا سرچشمه گرفته و تا چه ميزان نژادپرستانه هستند.

 

چرا امروزه چنين شده است که هر جا در باره اسلام و مسلمانان گفتگو ميشود، برخي از ما فکر مي کنند حق دارند هوشمندي خويش را به سطحي بسيار نازل رها کرده و صد درجه آي کيوي (IQ) خود را تنزل دهند؟ آيا بحث کردن در باره اسلام افراد را مجاز مي کند که حرف مفت زده، توهين کنند و ديگران را تحريک نموده، عليه خويش برانگيزند، تا بدين نحو خود را مهم جلوه داده و معروفيت مطبوعاتي کسب نمايند؟ حتّا کار بجائي رسيده است که در هلند يکي از سياستمداران قران را با کتاب "مبارزه من" هيتلر مقايسه نمود و خواهان ممنوعيت قرآن خواندن شد. جمعي ديگر مدعي شده اند که مسلمانها بيش از هر چيز تحت تأتير مدهب خويش مي باشند که آن نيز خردستيز بوده جلوي روشنگري را مي گيرد.

 

من بسيار از کوته بيني خودخواهانه آدمهاي باصطلاح ليبرال و خردمند اروپا جا خوردم که نه ميتوانند موضوعات را در ارتباط متناسب باهم قرار داده و نه قادرند قضاوتي را که در باره خويش دارند مورد سئوال قرار دهند. کوشش من در کارهاي خودم که يک فارغ التحصيل فعال دانشگاهي هستم بر اين است که اين حرفهاي عادي را که در طول تاريخ مدام تکرار شده اند، مورد تجزيه و تحليل قرار دهم، چه مربوط به حکومت باشد و چه مربوط به دين.

 

من بر اين واقعيت آگاهم که تاريخ نويسي کاري است بس مناقشه انگيز که غالباً از جانب برندگان هر جامعه انجام ميشود، نه توسط بازندگان آن و يا کساني که در اقليت هستند. پس آيا ديگر شگفت آور است که تاريخ غرب فقط بيانگر تاريخ انسان سفيد پوست، مذکر و از طبقه متوسط ميباشد؟ پس آخر تاريخ گزارشگر زنان و مشارکت آنان در سياست و علم و سازمان اجتماعي کجاست؟ تازه همين اواخر است که با تاريخ نويسي فمينيستي که سيمون شاما و امثال او رايج کرده اند، داريم تاريخ نويسي اي را تجربه مي کنيم که در برگيرنده ي همه و انتقاديست.

 

بدينجا که رسيديم تاريخدانهاي آگاه به شما خواهند گفت که همواره جهت مخالفي نيز در قبال تاريخ نويسي غالب و مسلط وجود داشته است، هم در غرب و هم در جهان مسلماني (همانگونه که جريانهاي ليبرال و مترقي در مقابل هندويسم، بوديسم، مسيحيت و يهوديتِ محافظه کار و سنتي نيز وجود داشته اند). علاوه بر اين، همه تمدنها و فرهنگ ها در مفاهيم خود با يکديگر  در ارتباط متقابل بوده اند؛ لذا مضحک است اگر ادعا شود که روشنگري در اروپا از درون خود اروپا جوشيده است. زيرا بخوبي مي دانيم که تمدن اروپائي در تعامل با تمدن مسلماني بوجود آمد، همانگونه که تمدن مسلماني در تعامل با تمدن هاي چيني، هندي و ايراني تحول يافت.

 

طبيعتاً جهان مسلماني امروز، اسير تاريخي است که توسط طبقات حاکم و دستنشاندگان محافظه کار آنها از قبيل وهابيون عربستان سعودي تعيين مي گردد. آنچه از مؤسسين اين فرقه خودمحور محافظه کار از تاريخ مسلمانان بما ميرسد، تاريخ امرا و شاهان و ديکتاتورهاست – مانند تاريخ عراق که در زمان صدام حسين نگاشته شد يا تاريخ تحريفي اعراب که توسط طرفداران اشراف وهابي نوشته شده است. اما اينجا باز بايد اين سئوال مطرح گردد: اين پاک کردن تاريخ چگونه ممکن شد و به خواست چه کسي صورت گرفت؟ متاسفانه در اين مورد نيز بايد انگشت اشاره را بسوي غرب متوجه نمود که خود مشمول روشنگري بوده است و در ديکتارتوهائي مانند صدام حسين و خانواده سلطنتي عربستان سعودي همپيمانهاي استراتژيک براي خويش يافته بود.

 

اوجگيري اسلام محافظه کار بنيادگرا و فرقه گرا در دوران جنگ سرد مورد حمايت کشورهاي غربي قرار داشت که به ترقي مرداني از قبيل صدام حسين و مجاهديني که عليه روسيه شوري مي جنگيدند و بعدها به طالبان منجر گشت. و همين ها نيز بودند که ويژگي شموليت و در بر گيرندگي همه را در جهان مسلماني متلاشي ساختند. با اينحال ليبرالهاي غرب مسلمانها را مقصر قلمداد مي کنند که فاقد تاريخ بوده و آنچه از تاريخ آنها ديده ميشود، تاريخ ظلم و خشونت است. پس کجا رفت روحيه انتقاد از خود و خود شناسي؟ اصلاً ليبرالهاي غرب نمي بايد از ترقي و رشد رژيم هاي بنيادگراي مسلماني شگفت زده باشند، زيرا اين دولتهاي خود آنها بوده اند که از رژيم هاي ضد مسيحي، مخالف زن و دشمن آميزش همجنسي حمايت کرده اند، که حال مي گويند بخاطر ضرورت اتحاد استراتژيک بوده است. در صورتيکه اين کار اصلاً بخاطر تأمين صدور نفت بوده است که بسيار هم بدان نياز دارند.

 

اينجا من هيچ قصد ندارم مسلمانان بنيادگراي محافظه کار را بي تقصير جلوه گر سازم، زيرا که بخشي از مسلمانان دست راستي وجود دارند که واقعاً آنها را بايد فاشيست به معناي واقعي کلمه ناميد. اما همانگونه که امروزه مسلمانان مي بايد از جلد خويش برون رفته و با واقعيات مواجه گردند، همانطور بايد اروپائيان نيز اينکار را بکنند که ادعاي ليبرال بودن و روشنگري را دارند. پروژه روشنگرائي اروپا نه تنها موجب برخي عدم رضايت ها در داخل خود اروپا گشت بلکه موجب ناهنجاري هائي نيز شد.

 

اين ادعا که امروزه هر فرد اروپائي حاصل اين فرايند تاريخي است، به همان ميزان ساده انديشي است که انساني بخواهد براي دسترسي به ايمان گدائي کند. زيرا اگر چنين مي بود، آنگاه ميشد اين سئوال را مطرح کرد که پس اروپاي حاصل روشنگري به هنگام به استعمار کشاندن آسيا و آفريقا کجا بود؟ نگاهي به نقشه جهان بياندازيد و ببينيد چه قسمت هائي از آن – از آمريکاي شمالي گرفته تا استراليا- يادآور توسعه استعماري مي باشند که حاکي از زياده خواهي بي خردانه، نژادپرستي بي خردانه و نفرت بي خردانه نسبت به غير خودي بوده و از آن سرچشمه گرفته است، نه از ارزشهاي خردمندي و انساندوستي فرامرزي. بگوئيد ببينم آيا کانت يا دکارت بودند که به استعمارگران گفتند برويد به استراليا حمله کرده، آنجا را اشغال کنيد و اُبريجين هاي تاسماني را ريشه کن ساخته و کله هاي آنها را براي يادگاري بر ديوار ساختمانهاي خود آويزان کنيد؟  يا که پوست سرخ پوستان آمريکا را کنده و از آنها چکمه يا کيسه تنباکو بسازيد؟ آن زمان روشنگري اروپا کجا بود؟ در خواب فرو رفته بود؟

__________________________________

اصل اين مقاله به زبان انگليسي بوده است و به زبان آلماني و سپس به فارسي برگردانده شده است. 

مأخد ترجه آلماني:

 


انتشار مقاله اصلي به تاريخ
25.09.2007
در باره نويسنده

حميد بهشتي يکي از همکاران تلاکسکالا، شبکه ترجمه بخاطر حفظ تنوع گويش، مي باشد. اين ترجمه ميتواند مورد استفاده قرار گيرد، مشروط بدانکه در آن تغييري داده نشده و هم مأخذ و نويسنده و هم مترجم و مصحح آن قيد گردند.

http://www.tlaxcala.es/pp.asp?reference=4220&lg=fa :نشاني اين نوشتار در سايت تلاکسکالا
          


امّت: 27/11/2007

 
 چاپ چاپ 

 ارسال ارسال

 
بازگشتبازگشت 

 tlaxcala@tlaxcala.es

زمان پاريس  16:42