دیروز که از خواب بیدار شدم ایمیلی از پدرم (که اکنون در سفری مربوط به کارش در اروپا است) انتظارم را میکشید.
مادربزرگم روز یکشنبه از سکته قلبی درگذشته بود.
بر خلاف دیگر عمو و عمه زاده هایم که که در کنار مادربزرگم بزرگ شده اند من مادر بزرگم را نمیشناختم. او همیشه در عراق زندگی میکرد و من خارج ازعراق: غیر از اولین سال عمرم. او وقتی که مادرم کار میکرد از من نگه داری میکرد. ولی بعد از آن "بی بی" و من همیشه به خاطر جنگ و اشغال نظامی عراق از هم جدا بودیم (غیر از یکی دو دیدار کوتاه در کشور هایی که در کمال سخاوت روادید به شهروندان کشوری که از نظر بین المللی گناهکار محسوب میشد داده بودند).
مرگ آنان که دوستشان میداریم هرگز نمیباید به زبان سیاسی به قلم کشیده شود. همانطور که غم و اندوه مان هم نمیباید بیش از اندازه منتشر شود. ولی مرگ یک عراقی غالبا پیام های سیاسی بسیاری با خود به همراه دارد. آه خانواده ما در سوگ مادر بزرگمان آه کوچکی است در دریایی از تاسف که عراق زیر چکمه های سنگین امپریالیزم تجربه میکند.
وقتی پنتاگون - در جریانهایی که قبل از شروع جنگ اتفاق افتاده بود - اعلام کرد که هیچ مکان امنی در بغداد نخواهد ماند من عکسی از بی بی در میان عمو و عمه زاده هایم برای همه ی آنان که میشناختم فرستادم تا ببینند هدف تیر های رامزفلد چه معصوم اند.
در نوزدهم مارس 2003 بعد از شنیدن سخنرانی بوش که در آن از شروع حمله و اشغال نظامی عراق دم میزد به بی بی زنگ زدم. به او گفتم که از پناهگاه های زیر زمینی دوری کند چون فقط چند سالی از واقعه ی بمباران پناهگاه ال امریه میگذشت. فقط گفت "برای مان دعا کن."
چهاده ساله بودم که یک بار دیگر بی بی را دیدم. آوریل گذشته (2009)هم در سفری چند روزه به خاور میانه او را دیدم. در راه بین عراق و شمال آفریقا بود. در مرز عراق و اُردن بازرسان صحیونیست اُردنی اصرار کردند که این زن نود و چند ساله ی عراقی از خودرو پیاده شود و او را جستجوی بدنی کردند. تابستان2005 مادر بزرگهای فلسطینی را هم دیده بودم که در مرز همینگونه با بی احترامی با آنها رفتار میشد.
وقتی چند ماه پیش او را دیدم دلم میخواست ساعت ها با او صحبت کنم. با زهنی روشن با وجود سن زیادش او از زمان اِشغالگران انگلیسی به دنیا بوده است. ولی بیماری - مطمعنا به خاطر اُرانیم و دیگر سمومی که آمریکا درعراق استفاده کرده است- نگذاشت.
مادر بزرگ های عراقی در آخرین روز های زندگی شان - در تلاش دوباره یافتن پایه های یک زندگی آبرومند هستند. زنی که نُه کودک و چندین نواده هایش را بزرگ کرده مستحق آن است که در آغوش آنها که دوستش میدارند روز های آخر زندگی خود را سپری کند. نه این چنین در غربت.
اما فرزندان و نواده های بی بی درمیان چهار کشورجهان پراکنده اند. او را زیر شنهای آفریقا دفن خواهند کرد. جایی بسیار دور از دسترس فرزندانش. اگر او را آنگونه که میخواست در کنار همسرش در بغداد دفن میکردند دسترسی به او بسیار کمتر هم میبود. حق آن نبود که آخرین سالهای زندگی یش را زیر بی رحمانه ترین تحریم های اقتصادی و اِشغال نظامی بگذراند. مطمعنم که در طول زندگی طولانی اش هرگز فکر نمیکرد دور از شهرش - تنها شهری که در آن زیسته بود - بماند.
آخرین بار که صدای بی بی را شنیدم روز عروسی یم بود. هشتم آگوست 2009. در حالی که با آرایش شب عروسی از آرایشگاه بیرون میآمدم زنگ زد. میخواست بهمان تبریک بگوید. چه احساس دو گانه ای- شادی از شنیدن صدای مادربزرگ در روز عروسی ات و نفرت از فاصله ی بینمان.
باز هم ما ازبسیاری از عراقیها خوش شانس تربوده ایم. خدا میداند چند مادر بزرگ عراقی (فلسطینی- لبنانی – افغانی) با بمباران های آمریکا و صحیونیست ها قطعه قطعه شده اند. بیرون بیمارستان در پیاده رو های عُمان که بی بی در آن مُداوا میشد – مادر بزرگ های عراقی – دختران ثروتمند ترین کشور دنیا از نفت – آدامس و سیگار میفروختند. آنها فقط یک قدم از گدایی دور تر هستند.
امیدوارم روزی خانه ی بی بی را در بغداد ببینم. خانه ای که او در آن دو نسل از عراقی ها را پروراند. تا رسیدن آنروز بهترین راه احترام به خاطره او مقابله با اشغال ناعادلانه عراق است. اشغال ناعادلانه ای که زندکی او و فرزندانش را از هم پاشید.
شهرزاد نور يکي از همکاران تلاکسکالا، شبکه ترجمه بخاطر حفظ تنوع گويش، مي باشد. اين ترجمه ميتواند مورد استفاده قرار گيرد، مشروط بدانکه در آن تغييري داده نشده و هم مأخذ و نويسنده و هم مترجم و مصحح آن قيد گردند.
http://www.tlaxcala.es/pp.asp?reference=8570&lg=fa :نشاني اين نوشتار در سايت تلاکسکالا
